وب سایت شخصی آیت ا... آملی لاریجانی

تعداد بازدید: ۷۶۰
هفت آسمان: برمى‏گرديم به مسئله‏اى ديگرى كه در ابتداى بحث مطرح كرديد؛ و آن اين كه بايد بين دو سؤال فرق گذاشت: اوّل اين كه “سرّ رجوعِ آدميان به دين چيست؟” (رجوع خارجى) و دوم اين كه “چرا بايد به دين روى آورد” (بايستىِ رجوع). در واقع، شما مقام “هست” را از مقام “بايد” تفكيك كرده‏ايد. ولى واقعيّت اين است كه مقام “هست” بر مقام “بايد” تأثير مى‏گذارد و نمى‏توان از آن غافل بود. وقتى متكلّمى مى‏گويد “بايد به دينى از اديان رجوع كرد” بإ؛ظظ يك نگاه كلّى مى‏تواند به نوعِ رجوع انسانها به دين نگاه كند و تناسبى بين سخن خويش و واقعيت رجوع انسانها به دين، برقرار كند. انسانها ممكن است در يك برهه‏اى از زمان يا در يك منطقه‏اى، از راه خطا به دين روى بياورند، ولى نمى‏توان گفت نوعِ بشر از راه خطا به دين روى مى‏آورَد.
کد خبر: ۲۴
تاریخ انتشار: ۰۱ دی ۱۳۹۴ - ۱۰:۱۵ - 22 December 2015

بسم الله الرحمن الرحیم

دين و قرائت‏پذيرى آن

هفت آسمان: برمى‏گرديم به مسئله‏اى ديگرى كه در ابتداى بحث مطرح كرديد؛ و آن اين كه بايد بين دو سؤال فرق گذاشت: اوّل اين كه "سرّ رجوعِ آدميان به دين چيست؟” (رجوع خارجى) و دوم اين كه "چرا بايد به دين روى آورد” (بايستىِ رجوع). در واقع، شما مقام "هست” را از مقام "بايد” تفكيك كرده‏ايد. ولى واقعيّت اين است كه مقام "هست” بر مقام "بايد” تأثير مى‏گذارد و نمى‏توان از آن غافل بود. وقتى متكلّمى مى‏گويد "بايد به دينى از اديان رجوع كرد” بإ؛ظظيك نگاه كلّى مى‏تواند به نوعِ رجوع انسانها به دين نگاه كند و تناسبى بين سخن خويش و واقعيت رجوع انسانها به دين، برقرار كند. انسانها ممكن است در يك برهه‏اى از زمان يا در يك منطقه‏اى، از راه خطا به دين روى بياورند، ولى نمى‏توان گفت نوعِ بشر از راه خطا به دين روى مى‏آورَد.

استاد: مدّعاى ما اين نيست كه اين دو سؤال هيچ ربطى به هم ندارند. مدّعا اين است كه اينها دو سؤال‏اند با دو نوع پاسخ؛ و روشهاى تحقيق در آنها به هيچ وجه همسان نيست. اين كه "آدميان چرا به دينى از اديان رجوع مى‏كنند” (رجوع خارجى) پرسشى است تاريخى، روانشناختى، انسانشناختى و.... در اين پرسش بحث بر سر توجيه‏پذيرى عقلانى اين "رجوع” نيست. بحث بر سر يافتن اين واقعيّت است كه آدميان چرا به دينى از اديان رجوع كرده‏اند. اما سؤال دوم به رجوع خارجى انسانها ارتباط ندارد. سؤال اين است كه چه دليل و توجيه عقلانى براى رجوع به دينى از اديان وجود دارد؟ چه ضرورتى (عقلانى يا عقلايى) انسان را وامى‏دارد تا به دينى رجوع كند؟ چه "بايد”ى به انسان مى‏گويد بايد به اين دين رجوع كنى و در آن به كاوش بپردازى؟ اين سؤال با سؤال اوّل فرق دارد؛ و نحوه استدلال و پاسخش هم متفاوت است.

اما آيا اين دو سؤال هيچ ارتباطى با هم دارند يا نه، مسئله ديگرى است. دليلى وجود ندارد كه هرگونه ارتباط بين آن دو را انكار كنيم. ولى بحث مهمتر اين است كه آيا صِرف رجوع خارجى انسانها، دليلى و توجيهى عقلانى براى "بايستىِ” رجوع مى‏شود يا نه؟ من از سؤال شما بيشتر اين را مى‏فهمم كه مى‏خواهيد بگوييد اگر در مقام پاسخ به پرسش اوّل، محققى بيابد كه مثلاًXسرّ رجوع خارجى نوع انسانها بوده است، همين دليلى عقلانى و توجيهى عقلايى براى "بايستىِ” رجوع مى‏شود. ولى به نظر من اين ادّعايى است كه دليل مى‏طلبد؛ و ظاهراً استدلال بر آن، اگر دشوارتر از استدلال بر اصل "بايستىِ” رجوع نباشد، آسانتر از آن نيست. آنچه شما مى‏گوييد، شك به نوعى اجماع در رفتار آدميان است؛ و هيچ دليلى اقامه نشده است كه آن را به مسئله "بايستىِ” رجوع آدميان پيوند دهد.

ممكن است مسئله فطرت آدميان بتواند به منزله حدّ وسط براى دو بحث فوق عمل كند، ولى ربطى به سخن شما ندارد. همچنين معلوم نيست دشواريهاى فطرى بحث فطرت و دشواريهاى خارجى تعيين فطرت، دست كمى از مشكلات بحث كلامى "بايستىِ” رجوع آدميان به اديان داشته باشد.

به هر حال، مسئله از اين جهت مفتوح است. مقصود ما اين است كه بدرستى تشخيص داده شود كه ما با دو مسئله مواجهيم كه ممكن است با هم ارتباط داشته باشند، ولى در هر حال دو مسئله‏اند؛ و هرگونه ادّعاى ارتباط نيازمند بيان حدّ وسط است؛ و صِرف رجوع خارجى آدميان، نمى‏تواند براى بايستىِ رجوع به دينى از اديان براى متكلّم دليلى موجّه باشد.

هفت آسمان: اگر متكلم بخواهد براى انسان خارجى "بايد” تعيين كند، مى‏سزد كه نگاهى هم به نوعِ رجوع آنها داشته باشد؛ اگر نحوه رجوع انسانها را در طول تاريخ مطالعه كنيم، مى‏توانيم به يك جامعى در اين نيازها برسيم. نمى‏توان پذيرفت دين به نيازهاى نوع بشر بى‏توجه بوده‏است؛ مثلاً فقدان و نقصان را نوع بشر در طول تاريخ در خود يافته‏است. بيشتر انسانها وقتى اين فقدان را ديدند، به سوى دين رفتند. متكلم در بحث خودش بايد اثبات كند كه دين مى‏تواند فقدانهاى انسان را تكميل كند.

ما نمى‏توانيم بر همه رجوعهاى خارجى انسانها به دين تأكيد كنيم، ولى‏وقتى به‏نوع رجوعهاى‏خارجى‏نگاه مى‏كنيم، بايد در تصميم‏گيرىِ كلامىِ خودمان به واقعيت خارجى نظر داشته باشيم. به نظر مى‏رسد مى‏توان بين آن حقيقتى كه كلام در پى آن است، و آن واقعيتى كه نياز بشر است، جمع كرد. مهمترين نياز ما به حقيقتى است كه با همه هستى سر و كار دارد؛ و مهمترين فقدان ما مربوط به آن است.

استاد: مقصودتان از اين كلام كه "بايد در تصميم‏گيرى كلامىِ خودمان به واقعيّت خارجى نظر داشته باشيم” چندان براى من روشن نيست. تصميم‏گيرى كلامى ما، كه متبلور در نوعى "بايستى رجوع” مى‏شود، واقعيّتش همان "رجوع خارجى” انسانها نيست. واقعيّت خارجى آن "بايستى”، از سنخ امورى است كه با "بايستى” تناسب دارد نه صِرف رجوع خارجى انسانها. سخن من هم دقيقاً اين است كه نبايد بين اين دو امر خلط كرد. از جهتى اين بحث شبيه بحث "بايدها” و "هستها” در اخلاق است. مسلّماً "بايدها” داراى نوعى واقعيّت‏اند، اما نه از نوع "هستها”ى ادعا شده. اگر كسى مدّعى شود كه بين توجيه يك "بايستى” و "هستها” ارتباط هست، بايد دليلى بر آن اقامه كند؛ و اين كارى است كه شما در بحث حاضر نكرده‏ايد. ولى بايد از اين مغالطه كه واقعيت خارجى "بايدها” را همان رجوع خارجى انسانها بدانيم، اجتناب كنيم.

البته سخنى كه در ذيل كلام آورده‏ايد، سخن حقّى است و ربطى به رجوعهاى خارجى آدميان ندارد. به نظر من هم منشأ "بايستىِ رجوع به دين”، فقدان است. سرّ رجوع مردم به انبيا نيز همين است؛ يعنى چون انسانها حد و ناتوانىِ خودشان را ادراك مى‏كنند، اجمالاً درمى‏يابند كه فراتر از اين وضعيت نيز كمالى هست. پس بايد به دينى از اديان رو آورد. البته اين بزرگوارانى كه بحث كاركردگرايى را مطرح مى‏كنند، "نياز” به معناى "فقدان” را مطرح نمى‏كنند؛ نيازِ احساس شده را مطرح مى‏كنند. ما معتقديم بين دين و نيازهاى واقعى انسان تلازم است؛ و بين ارسال رسل و انزال كتب و نياز واقعى انسانها پيوند است. اما اين كه تا چه حد انسانها از روىِ اختيار به دين رو مى‏آورند، بحث ديگرى است. در نگاه كاركردگرايانه مدعى مى‏شوند كه نياز احساس شده ما رابه طرف اديان مى‏كشاند. آنها معتقدند نيازى كه احساس نشود، نياز نيست. نياز مانند درد است؛ درد براى كسى است كه آن را ادراك مى‏كند. شما نمى‏توانيد بگوييد من يك دسته نيازهاى واقعى دارم كه دين مى‏خواهد آنها را برطرف كند، بلكه نياز همين چيزى است كه شما احساس كرديد.

اين دو بيان بسيار متفاوت‏اند. اگر ما معتقد باشيم كه سرّ رجوع به دين نيازِ احساس شده است، وقتى مى‏پرسيم كه در روزگار ما آيا دينى مثل اسلام، يا اديان ديگر، مى‏تواند نيازهاى ما را برطرف كند، مى‏گويند انسانها مزاجهايشان مختلف است و نيازهاى مختلفى را ادراك مى‏كنند؛ يكى جنبه روحانى دارد و به طرف بودا مى‏رود؛ ديگرى جنبه اجتماعى دارد و به اسلام مى‏گرود. اما اگر گفتيم نيازى كه براى ارسال رسل و انزال كتب لازم است، نياز واقعى بشر است، نه نيازهايى كه انسان تخيل يا احساس مى‏كند، به لحاظ يك ديندارىِ محققانه حق نداريم به اديان ديگر رجوع كنيم. نياز، فقدانهاى واقعى بشر است؛ و اين فقدانها نسبتِ واقعى و عينى با كمال دارند.

بنابراين، كاملاً متصور است كه بگوييم در زمان ما تنها يك دين خاص مى‏تواند انسان را به حلقه آخر برساند؛ اگر چه اديان ديگر به اندازه‏اى كه متضمن اين حقيقت هستند، مى‏توانند مراحلى از اين حقيقت را تأمين كنند. اين نوع نگاه به نياز، مسلماً اين راتجويز نمى‏كند كه همه اديان بتوانند اين كار را كاملاً انجام دهند. اين كه دين اسلام دينِ خاتم و مهيمن است، به همين معناست؛ وگرنه خود قرآن مى‏فرمايد كه دعوت اصلى انبيا يكى بوده است.

نبايد بگوييم كه ما اديانى داريم كه مانند داروهاى مختلف يا ادعيه مختلف عمل مى‏كنند و هر كسى بنا به ذوقش و خصوصيات خودش مى‏تواند يك دينى را بربگيرد. اگر به لحاظ كلامى محققانه بخواهيم بگوييم "به كدامين دين بايد رجوع كرد”، مى‏گوييم به آن دينى كه نياز واقعى را در اين زمان به طور كامل برطرف كند، كه از نظر مسلمانان اسلام است. اما اين كه انسان از كجا به اين نياز واقعى آگاهى مى‏يابد، پاسخش اين است كه انسان خود را موجودى ناقص مى‏داند؛ و مى‏يابد كه در وراى اين عالم، كمالاتى براى انسانها نهفته است؛ و به هر دليلى يقين پيدا كرده است.

اين بحث، مقدماتى انسانشناختى دارد، ولى انسانها در ارتكاز ذهنى خود، مى‏دانند كه ناقص‏اند. پس بايد به طرف دين بروند. البته اين كه بايد بروند، غير از قبول كردن است؛ يعنى اين نقطه شروع است. بايد بروند تحقيق كنند كه آيا بپذيريم يا نپذيريم. پس سرّ رجوع به دين، نيازهاى احساس شده ماست، اما واقعاً اين نيازها نمى‏توانند "بايستىِ رجوع” را موجب شوند. خيلى از اين نيازها بيهوده و تخيلى هستند، يا اصلاً نياز نيستند؛ مثلاً ممكن است سرّ رجوع كسى ثروت باشد، كه اصلاً نياز نيست. سقراط در آخرين دفاعيه‏اش مى‏گويد: "در پى چيزهايى برويد كه ماندگار است.” وى به دوستانش سفارشهايى مى‏كند كه واقعاً عجيب‏اند. وصاياى او، هنگام نوشيدن جام شوكران، مايه شگفتى است. در واقع، درد دنيايى و رفع آن، يعنى ثروت و جمال، نياز نيستند. نياز واقعى چيز ديگرى است كه همان شناختن خود است.

هفت آسمان: اگر كسى ميان نيازهاى احساس شده برخى مؤمنان و نيازهاى واقعى انسانها تطابقى يافت، آيا به نگاه كاركردگرايانه نزديك نمى‏شود؟ يعنى دقيقاً مى‏گويد آن نيازهايى كه به نظر شما واقعى هم هست، من احساس كرده‏ام.

استاد:اين نگاه كاركردگرايانه نيست، بلكه مؤيد رجوع واقعى و رئاليستى است. به اين معنا كه ما مؤيد درونى هم پيدا كرده‏ايم؛ نه فقط عقلمان مى‏گويد، بلكه آن نياز را هم احساس كرده‏ايم؛ از جمله نياز به شريعت. نياز به شريعت اين است كه آن نيازهاى فرعى را به آدم نشان بدهد؛ چرا كه عقل آدمى به همه زواياى حقيقت انسان آشنا نيست؛ و انسان معجونى است از حيات دنيوى و اخروى؛ و داراى روحى است كه به مدد آن مى‏تواند حيات طيبه را تحصيل كند. از اين رو، شريعتى لازم است كه به او بگويد چه كارهايى را بايد انجام دهد. البته اصلِ سير به سوى دين و كمال، ناشى از نياز حقيقى است.

هفت آسمان: نياز وجود لنفسه دارد؛ و اين وجود براى انسانهاى گوناگون ظهورات گوناگونى دارد؛ پاره‏اى از اين ظهورات، مثل نياز به ثروت يا نياز به تقويت جسم، با رجوع به دنيا برآورده مى‏شود، ولى بيشتر انسانها، بلكه همه آنها، بعد از رجوع به دنيا باز هم يك فقدانى را احساس مى‏كنند كه با رجوع به دين تأمين مى‏شود، ولى از آن جا كه انسانها داراى مراتب روحى متفاوتى هستند، آن نياز واقعى واحد را به صور گوناگونى برآورده مى‏كنند.

استاد:چگونه فهميده‏ايد كه نياز برآورده شده است؟ نياز ما قرب به كمال واقعى بود. فرض كنيد شخصى داروهاى تخيل‏برانگيز را مى‏خورَد، و در آن حال احساس وحدت مى‏كند؛ آيا اين شخص قرب به حق پيدا كرده است؟ مثال ديگر، سماعى است كه خيلى از صوفيان مدعى‏اند آنها را به حق نزديك مى‏كند. ابن عربى، على رغم وسعت مكتب عرفانى‏اش، سماع را به شدت رد مى‏كند و مى‏گويد كه از شيطان است. در حال سماع فكر مى‏كنند كه به خدا مى‏رسند، اما در واقع شيطان است كه در آنها تجلى مى‏كند. سؤال اين است كه اينان از كجامى‏فهمند قرب پيدا كرده‏اند؟ ما با متابعت دستورهاى حق است كه مى‏فهميم قرب الى الحق پيدا كرده‏ايم؛ وگرنه از كجا قرب به حق فهميده مى‏شود؟ مقصودم اين است كه انسانها به طور طبيعى، بايد مسير اوامر و نواهى شارع را طى كنند تا مطمئن باشند كه به قرب حق رسيده‏اند. اين كه راههاى ديگرى هم وجود دارد يا نه، حتى در صورت امكان، مسلماً راه غالب و طبيعى انسانها نيست.

هفت آسمان: البته انسانها نياز واقعى به تكميل نفسشان را با تأمل عقلى و قبل از پذيرش دين مى‏فهمند.


برچسب ها: دین ، استدلال ، آسمان
طراحی و تولید: "ایران سامانه"